دکتر روانشناس

مطالب روانشناسی ، موفقیت و سلامت روانی

دکتر روانشناس

مطالب روانشناسی ، موفقیت و سلامت روانی

مقاله نظریه های فمینیستی

فمینیسم (به انگلیسی: Feminism) گستره‌ای از جنبش‌های سیاسی، ایدئولوژی‌ها و جنبش‌های اجتماعی است که هدفی مشترک را دنبال می‌کنند: تعریف، برقراری و دستیابی به سطحی از حقوق زنان که در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی، شخصی و اجتماعی، با مردان برابر باشد.این هدف شامل تلاش برای برقراری فرصت‌های برابر برای زنان در اشتغال و برابری حقوق مادی به ازای کار برابر با مردان می‌شود.
فعالینِ حقوقِ زنان (فمنیست‌ها) باور دارند که جنسیت در زندگی انسان‌ها نباید عاملی تعیین‌کننده برای جایگاه اجتماعی، سیاسی و اقتصادیِ آنها باشد، زیرا باور دارند زن و مرد باید از حقوق برابری در زمینه‌های مختلف برخوردار باشند و به برابری جنسیتی معتقدند.
فمینیسم بیش‌ترین تمرکزِ خود را معطوف به تهدیدِ نابرابری‌های جنسیتی و پیش‌بردِ حقوق، علایق و مسایل زنان کرده‌است. فمینیسم عمدتاً از قرن ۲۰ میلادی با «انتشار اولین اساس‌نامه حقوق بشر» پدید آمد. زمانی که مردم به‌طور گسترده‌ای این امر را پذیرفتند که زنان در جوامع مرد محور، سرکوب می‌شوند. بخشی از حقوقِ زنان دربرگیرندهٔ این موارد می‌شود:
تمامیتِ بدنی و خودمختاری، حقِ رأی، حقِ کار، حقِ دستمزدِ برابر به‌خاطرِ کارِ برابر، حقِ مالکیت، حقِ تحصیل، حقِ شرکت در ارتش، حقِ مشارکت در قراردادهای قانونی و در نهایت؛ حقِ سرپرستیِ فرزندان، حقِ ازدواجِ آزادانه و آزادیِ مذهبی، و آزادی در برابر تمام تصمیمات، حق انجام کارها بدون اجازه همسر یا پدر، حق خروج از کشور بدون اجازه ی همسر.

واقعیت این است که فمینیسم افراطی غربی هدفی جز ایجاد اختلاف و ناسازگاری ما بین دو جنس و تشدید بحران عدم تفاهم بین آن دو ندارند. فمینیست ها با نادیده گرفتن نقش ها و ماهیت متفاوت زنان و مردان، سعی در ایجاد یک همانندی مصنوعی و بعضا انقیاد مردان توسط زنان دارند.

بعضی از فمینست ها با تقسیم ارزش های مطلق اخلاقی به زنانه و مردانه، خواهان رد کامل تمام ارزش های مردانه هستند. عده ای از فمینیست ها نیز با رد کامل ارزش های اعتباری و ذهنیت مردانه، دنیا و زندگی آن را بر اساس ارزش های زنانه طلب می کنند.

در واقع می توان گفت: اساسا مبنای نظری فمینیسم که مبتنی بر تقسیم ارزش ها به زنانه و مردانه است، دیدگاهی اومانیستی است.این دیدگاه نوعی رابطه مبتنی بر تضاد خصومت و رقابت در دو جنس برقرار می کند.

بنابر آنچه گذشت، می توان گفت که در حقیقت، نظریه فمینیستی از دو منظر به مسایل زنان می نگرد:

1. نگرش آسیب شناسانه: در طول تاریخ و در ضمن این آسیب شناسی بسیاری از نظریات فمینیستی شکل می گیرد که مهم ترین آن، نظریات «تفاوت » ، «نابرابری » و «ستمگری » است که در روند آن فمینیست های مارکسیسم و لیبرالیسم نگرش آسیب شناسانه خود را از زن بیان می کنند و هسته مرکزی این آسیب شناسی، نظام پدرشاهی است.

2. نگرش راه حل طلبانه: که مبتنی بر ارایه طریق فمینیست های مارکسیسم و لیبرالیسم، رادیکالیسم و سوسیالیسم برای رهایی زن از قیود نظام مردسالاری است. این روش ها بر محور «آزادی » ، «بی قیدی » و «لاابالی گری » زن نسبت به هر گونه توصیه ای است که طبیعت، دین، ساختارهای جامعه، خانواده و روابط بین زن و مرد ارایه می دهد. در حقیقت، نقطه آسیب پذیر فمینیسم از همین جا شکل می گیرد; زیرا نقش مادری، همسری، روابط طبیعی جنسی و ساختاری مذهب و خانواده را به عنوان نمودهای پدرشاهی و بی اعتبار معرفی می کند و کلیه ارزش های جامعه و خانواده را نفی می نماید.

فمینیست ها بر این باورند که تاکنون جهان را «مردان» تعریف کرده اند و «زنان»، در این تعریف مردانه نادیده انگاشته شده اند، از این رو، هسته های اصلی تمامی نظریه های فمینیستی، برابری زن و مرد در همه ی زمینه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است. سال ها طول کشید تا نظریه های فمینیستی وارد عرصه ی جامعه شناسی شود و امروزه این نظریه ها در حوزه های علوم اجتماعی، مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی حضوری برجسته و پررنگ دارد، چنان که اکنون در دانشگاه های مختلف جهان، رشته های مختلف «مطالعات زنان» شکل گرفته و فعالان این جنبش سعی دارند زندگی و روابط اجتماعی مربوط به زنان را از منظر جامعه ی زنان ترسیم کنند. شکل هدایت جامعه از دوران گذار از سنت به مدرنیته و نوع مواجهه با امواج تجددخواهانه، نحوه ی تعامل هویت ایرانی با شریعت اسلامی و چالش های مرتبط با جامعه ی زنان ایران در تناظر با نظریه های فمینیستی که ریشه در تاریخ و فرهنگ این سرزمین داشته مورد دقت این نوشتار است. فرضیه ی تحقیق بر این پایه استوار است که میان جایگاه حقیقی زنان در فرهنگ ملی و دینی و مطالبات واقعی این جامعه تعارضی وجود نداشته و بروز زمینه های احساس تبعیض، متأثر از درک نادرست از مبانی و اصول دینی و تبیین جانب دارانه آن از نگاه مردسالارانه بوده است. روش تحقیق مقاله نیز مبتنی بر روش کتابخانه ای، تحلیل یافته ها و کشف دلالت های نظریه های فمینیستی درجامعه می باشد.

منبع:مقاله نظریه های فمینیستی

مقاله نظریه های گرایش های سیاسی

موضوع این مقاله بررسی جامعه شناختی گرایشهای سیاسی نخبگان سیاسی جامعه است. مقاله حاضر برآمده ازیک پژوهش علمی به روش پیمایش یا ستکه دربین نخبگان سیاسی جامعه انجام گرفته است. این تحقیق در بین زمینه ها یا اجتماعی گرایش سیاسی فعالان و نخبگان سیاسی به یکی از دو جناح سیاسی مطرح در کشور است. چارچوب نظری تحقیق با تلفیق عناصری از نظریه های جامعه شناسی چندگانه شکل گرفته است. گرایش سیاسی به عنوان متغیر وابسته یا متغیرهایی چون جامعه پذیری سیاسی، پایگاه اجتماعی و تجربه سیاسی مورد بررسی و تبیین قرارگرفته است. نتایج به دست آمده نشان میدهد که گرایش سیاسی افراد مورد بررسی به دو جناح سیاسی، بیشترین رابطه آماری را با جامعه پذیری سیاسی و کمترین رابطه را پایگاه اجتماعی آنان دارد. به این معنا که پایگاه اجتماعی مصطلح و مطرح در مباحث قشربندی اجتماعی تبیین کننده نوع گرایش نخبگان سیاسی به جناح محافظه کار یا اصلاح طلب نیست، بلکه نوع جامعه پذیری سیاسی شان، عمدتاً تعیین کننده نوع گرایش سیاسی آنان است .از نتایج عملی تحقیق، این که فعالیت سیاسی دو جناحی امری عرفی شده و عادی محسوب شود و هرگونه احساس نگرانی امنیتی - سیاسی برای نظام کلی اجتماعی از قبل این فعالیت بی مورد قلمداد گردد. لکن برای جلوگیری از خروج این پدیده عادی ازحالت نابهنجار و تبدیل شدن آن به بحران سیاسی و ایجاد شکاف بین حوزه سیاسی وحوزه عمومی باید برنامه ریزیشود.
موضوع این مقاله بررسی جامعه شناختی گرایشهای سیاسی نخبگان سیاسی جامعه است. مقاله حاضر برآمده ازیک پژوهش علمی به روش پیمایش یا ستکه دربین نخبگان سیاسی جامعه انجام گرفته است. این تحقیق در بین زمینه ها یا اجتماعی گرایش سیاسی فعالان و نخبگان سیاسی به یکی از دو جناح سیاسی مطرح در کشور است. چارچوب نظری تحقیق با تلفیق عناصری از نظریه های جامعه شناسی چندگانه شکل گرفته است. گرایش سیاسی به عنوان متغیر وابسته یا متغیرهایی چون جامعه پذیری سیاسی، پایگاه اجتماعی و تجربه سیاسی مورد بررسی و تبیین قرارگرفته است. نتایج به دست آمده نشان میدهد که گرایش سیاسی افراد مورد بررسی به دو جناح سیاسی، بیشترین رابطه آماری را با جامعه پذیری سیاسی و کمترین رابطه را پایگاه اجتماعی آنان دارد. به این معنا که پایگاه اجتماعی مصطلح و مطرح در مباحث قشربندی اجتماعی تبیین کننده نوع گرایش نخبگان سیاسی به جناح محافظه کار یا اصلاح طلب نیست، بلکه نوع جامعه پذیری سیاسی شان، عمدتاً تعیین کننده نوع گرایش سیاسی آنان است .از نتایج عملی تحقیق، این که فعالیت سیاسی دو جناحی امری عرفی شده و عادی محسوب شود و هرگونه احساس نگرانی امنیتی - سیاسی برای نظام کلی اجتماعی از قبل این فعالیت بی مورد قلمداد گردد. لکن برای جلوگیری از خروج این پدیده عادی ازحالت نابهنجار و تبدیل شدن آن به بحران سیاسی و ایجاد شکاف بین حوزه سیاسی وحوزه عمومی باید برنامه ریزیشود.

منبع:مقاله نظریه های گرایش های سیاسی

مقاله نظریه های روانشناسی رشد اخلاقی

" در زمینه موضوع روان شناسی رشد اخلاقی و سنجش رشد اخلاقی، سالهاست که نظریه های شناخت شناسی ژنتیک و رفتار گرایی اجتماعی (که مبتنی بر دیدگاههای رشد قضاوت اخلاقی پیاژه و کولبرگ و رویکرد یادگیری اجتماعی باندورا است) در مرکز توجه روان شناسان و متخصصان علوم تربیتی و مورد استفاده مراکز مشاوره ای آموزش و پرورش و سایر مراکز روان شناسی کشور ما بوده و تا کنون نظریه و ابزار بومی مناسبی در حوزه سنجش رشد اخلاقی ارایه نشده است. موضوع قابل توجه این است که بنیانهای نظری و ساختار محتوای این دیدگاهها بدون توجه به بنیانهای جاودانه اخلاقی، انگیزش و احساس اخلاقی، ایمان و فرهنگ اخلاقی و رفتار و واکنشهای عینی اخلاقی ارایه شده است که با وضعیت رشد اخلاقی کودکان و نوجوانان و جوانان دانش آموز ما سازگاری ندارد. این مقاله نشان می دهد که رویکردهای مذکور صرفا قضاوت اخلاقی و یادگیری قوانین و مناسبات اجتماعی زندگی در کشورهای غربی را مبنای نظریه خود قرار داده است و به بنیانهای روحانی و عقلانی و انگیزشی در اخلاق، که ریشه در خلقت الهی و فطرت آدمی دارند، توجهی نداشته اند. این مقاله، با ارایه الگویی جدید از شکل گیری رشد اخلاقی، نشان داده است که رشد اجتماعی فرد حاصل تاثیر و تاثر متقابل و پیچیده و پویای پنج زمینه طبیعی و درونی خدادادی، زمینه های اجتماعی، واقعه ها و تجارب رفتاری، رشد قضاوت شناختی، و تجلی و تحول انگیزشها و عواطف همدردی و کمک رسانی به دیگران است. بر چنین اساسی، در این مقاله سعی شده است، ضمن نقد رویکردهای کنونی روان شناسی در رشد اخلاقی، برای تحقیقات اصیل و جدید علمی در حوزه نظریه پردازی رشد اخلاقی دانش آموزان زمینه سازی شود و مقدمات نظری لازم برای تهیه ابزار بومی سنجش رشد اخلاقی فراهم آید. "

با توجه به همپوشانی‌هایی که در بسیاری از موارد در دیدگاه‌های سنتی و مترقی وجود دارد، به نظر می‌رسد طریق مناسب برای بررسی این دو دیدگاه، مطالعه آنها در حوزه‌های جامعه، اخلاق و تعلیم و تربیت اخلاقی باشد. دیدگاه سنت‌گرا بر این عقیده است که تعلیم و تربیت عبارت است از حرکت سیستماتیک طبیعت نا آموخته بشری به سوی بالاترین خردها، سنت‌ها، ارزش‌ها و رسوم جوامع بشری متمدن. در این دیدگاه، پیشرفت به اجتماعی شدن اجباری کودک به درون ارزش‌ها و دانش جمعی بستگی دارد. به نظر هابز به منظور آغاز همکاری اجتماعی و ارزش‌های مدنی باید امیال ضد اجتماعی بشر را محدود کرد. روسو با دیدگاهی متفاوت معتقد است که انسان در وضعیت طبیعی و یا حداقل در وضعیت متقدم بر جامعه مدنی، مغرض و ضد اجتماعی نبوده و با افرادی از نوع خود در حال همکاری و حضور اجتماعی همسانی قرار دارد. از این دیدگاه، تعلیم و تربیت صحیح این نیست که عقاید و ارزش‌های اجتماعی سنتی را به کودکان تحمیل کنیم، بلکه بخش عمده‌ای از تعلیم و تربیت باید شامل آنچه روسو تعلیم و تربیت منفی می‌خواند باشد، یعنی محافظت از کودکان در برابر اثرات بالقوه بی دکترینی که به دنبال تعلیم و تربیت قراردادی بروز می‌کند. برخی از فلاسفه تعلیم و تربیت جدید، ترقی‌گرایی را دکترینی درباره روش‌ها می‌دانند و یکی از مسائلی که بر آن تأکید کرده‌اند، اجتناب از دخالت مثبت در برنامه تحصیلی است. بطور خلاصه، دو دیدگاه سنتی و مترقی تعلیم و تربیت قراردادی را موضوعی می‌دانند که کودکان را به سمت ارزش‌ها، دانش، و فعالیت‌های فرهنگی پذیرفته شده سوق می‌دهد. سنت‌گرایی ضرورتاً تعلیم و تربیت را ابزاری برای انتقال فرهنگ از نسلی به نسل دیگر می‌داند این دیدگاه بیانگر اجتماعی شدن نظام‌مند قشر جوان در ارتباط با رسوم و ارزش‌های گروه اجتماعی خود است؛ همانطور که دورکهیم اظهار داشت که تعلیم و تربیت اخلاقی از طریق اقدامی صریح به سوی کسب کدهای اصولی رفتار، موجب متمدن شدن طبیعت خودسر و یاغی انسان می‌شود. برای او، قوانین رفتار که توسط جامعه تشویق می‌شود منبع و منشأ هرگونه وظیفه و الزام اخلاقی است. در مقابل، دیدگاه مترقی معتقد است که طبیعت انسان اساساً خوب است اما در معرض تخریب ارزش‌ها و سنت‌های قراردادی جامعه متمدن قرار دارد. در دیدگاه‌های لین و نیل به وضوح میتوان عقیده آنها مبنی بر خوب بودن ماهیت انسان و تأثیر مخرب محیط بر آن را مشاهده کرد. از طرف دیگر، دیدگاه بدبینانه فروید {از طبیعت انسان} در تغییر او از تعارض روانی بین نهاد و خود، بیانگر مبارزه بین امیال غریزی و نیازهای زندگی متمدن است که در بهترین حالت به اضطراب و بدترین حالت به عدم انطباق جنسی و بیماری روانی می‌انجامد. از این رو فروید متمایل به حفظ جایگاهی محافظه‌کارانه که در بینش سنت‌گرا دیده می‌شود می‌باشد.

بر چنین اساسی، در این مقاله سعی شده است، ضمن نقد رویکردهای کنونی روان شناسی در رشد اخلاقی، برای تحقیقات اصیل و جدید علمی در حوزه نظریه پردازی رشد اخلاقی دانش آموزان زمینه سازی شود و مقدمات نظری لازم برای تهیه ابزار بومی سنجش رشد اخلاقی فراهم آید.

منبع:مقاله نظریه های روانشناسی رشد اخلاقی

مقاله نظریه های فلسفی وگونه شناسی نظام‌های اخلاقی

علم اخلاق شاخه‌ای از علوم انسانی است که موضوع آن شناخت مصادیق ارزش‌ها و بیانگر راه‌های کسب فضائل و ترک رذائل اخلاقی است.در فلسفه اخلاق، دربارهٔ خوب یا بد بودن یک امر دیدگاه‌های مختلفی وجود دارد. مثلاً در یک دیدگاه، تنها در صورتی یک امر خوب است که نتیجه(ها) یی دلخواه به همراه داشته باشد(نتیجه گرایی/پیامدگرایی/غایت گروی) اما دیدگاهی دیگر، بدون رد نتیجه‌های دلخواه، خوب بودن یک امر را ذاتی می‌داند (وظیفه گرایی). مسئله اخلاق با توجه به جایگاه علمی آن در معارف دینی، همواره مورد توجه علمای دین بوده‌است. همچنین هر مکتبی داعیه دار مباحث اخلاقی هست و در این باره سخنی به میان می‌آورد چرا که اخلاق ریشه در فطرت انسان دارد و همه آن را دوست دارند. برخی از ادیان گرایش دوم در اخلاق را پذیرفته و ادعا می‌نمایند. در اخلاق دین‌مدار این نتیجه‌ها ممکن است در جهان دیگر که فرا مادی است نیز اتفاق بیافتند اما در اخلاق غیر دینی، رخداد نتیجه‌های دلخواه برای مثلاً جامعهٔ انسانی، تنها در جهان مادی مد نظر است. در این اخلاق ریز الگوهای اخلاقی و این‌که چه اموری نتیجه‌هایی دلخواه برای جامعهٔ انسانی دارند، ممکن است با اجماع روانشناسان و جامعه‌شناسان برجسته تعیین شود نه لزوماً متولیان دین.

سعادت و نیک زیستی، از مهم ترین آرمانهای دیرینه بشر از آغاز تا کنون بوده است. آدمیان با تمام تنوع نژادها و گونه های متفاوت فرهنگی، برای تأمین سعادت و نیک زیستی با عوامل تهدید کننده آن در تمام قرون و اعصار دست و پنجه نرم کرده اند.

تجربه عینی و تاریخی زندگی انسان، ضرورت رویکرد به تربیت و تهذیب را به عنوان عامل مهم سامان بخش زندگی و تأمین سعادت، بارها به اثبات رسانده است. در این میان، نقش بر جسته دین، که دستورها و توصیه های اخلاقی از اجزا و عناصر مهم آن به شمار می رود، بر کسی پوشیده نیست؛ تا جایی که در متون مقدس دینی، به ویژه قرآن کریم تزکیه، تهذیب و تربیت آدمیان از اهداف مهم بعثت رسولان دانسته شده است.

نقش و جایگاه اخلاق در ادیان الهی آن چنان نمایان است که برای هیچ پژوهشگری تردیدی باقی نمی گذارد که پیامبران، به خصوص حضرت محمد صلی الله علیه و آله ، پیام آوران اخلاق و نیک زیستی برای بشر بوده اند و به عنوان الگوهای حسنه و اسوه های اخلاقی ظهور کرده اند.

به دلیل اهمیت و نقش عمده «اخلاق» در سامان دهی زندگی، اندیشمندان و فیلسوفان همواره در بسط و تبیین مسائل و مفاهیم اخلاقی کوشیده اند. به خصوص در مباحث «فلسفه اخلاق» که در نیم قرن اخیر مورد توجه ویژه عالمان و اندیشمندان قرار گرفته، آراء گوناگونی به چشم می خورد. باید اذعان کرد که در میان اندیشمندان دینی، مباحث «فلسفه اخلاق» در مقایسه با سایر معارف اسلامی، کم تر مورد توجه بوده است

ماهیت عامل انگیزش اخلاقی، درونی یا برونی بودن و خودمحور یا غیرخودمحور بودنِ آن، ازجمله ابعاد بحث انگیزش اخلاقی در حوزه روان شناسی اخلاق هستند. جان فینیس، اندیشمند مسیحی معاصر، با تکیه بر ظرفیت ها و قوای طبیعی انسان و با رهیافتی درون گرایانه، ریشه انگیزه اخلاقی را در داشته های طبیعیِ فاعل اخلاقی جست وجو می کند و آن را غیرخودمحور جلوه می دهد. علامه طباطبایی نیز با رهیافتی غیرخودمحورانه بر ظرفیت های طبیعی انسان تأکید و تحقق انگیزه اخلاقی را در بستر ترکیبی از امیال طبیعی و عقلانیت انسان تبیین کرده است. بررسی اندیشه این دو در بُعد روان شناسی اخلاق نشان می دهد این دو دیدگاه در رهیافت درون گرایانه و برون گرایانه و تبیین فرایند ایجاد انگیزه اخلاقی با یکدیگر متفاوت هستند؛ علاوه براین، در تبیین عامل اصلیِ انگیزش نیز با یکدیگر متفاوت اند؛ زیرا در نگرش فینیس انگیزه تنها درصورتی اخلاقی خواهد بود که در راستای خیرهای پایه باشد؛ اما علامه عنصر اصلی را در تبدیل شدن انگیزه به انگیزه اخلاقی، رضایت الهی می داند. این مقاله تلاش می کند با روش تحلیلی، اندیشه این دو را درباره ابعاد انگیزش اخلاقی بازسنجی و مقایسه کند.

منبع:مقاله نظریه های فلسفی وگونه شناسی نظام‌های اخلاقی

مقاله نظریه های مرتبط با تعامل درزندگی مشترک

مهارت‌های تعامل در زندگی مشترک
   تحکیم روابط زناشویی، علاقه به داشتن یک ارتباط سالم، ایجاد یک کانون گرم و صمیمی و رسیدن به تفاهم، از مسئولیت‌های همه اعضای خانواده به ویژه زن و شوهر است. لازمه ایجاد، حفظ و استمرار روابط زناشویی سالم، داشتن تعهد، وفاداری، اعتماد، انصاف و سعه صدر متقابل است. در این زمینه، زن و شوهر با یادگیری مهارت‌های ارتباطی و به کار بستن آنها می‌توانند روابط خود را بهبود بخشند، متحول سازند و در فضایی سرشار از تفاهم و حسن نظر، به حل و فصل مسائل خود بپردازند.
   در زندگی مشترک، کسب آگاهی و مهارت‌های لازم، وقت گذاشتن برای همسر، با هم بودن، سعی در شناخت نیازها و رفع نیازهای همدیگر، تعهد داشتن و تلاش هریک از زوج‌ها نسبت به ایجاد یک رابطه‌ی زناشویی مطلوب، پذیرش مسوولیت‌ها و انعطاف‌پذیری‌های به موقع و … همگی در ایجاد زندگی مشترک خوب و رضایت‌بخش، موثر هستند. اگر هر یک از زوج‌ها، هدف‌های خود را تعیین کنند و به آرامی و صادقانه با همسر در میان بگذارند و بپذیرند که زندگی مشترک خوب، با خود او شروع می‌شود و هر یک از زوج‌ها بدانند که در ساختن رابطه‌ی بهتر در زندگی مشترک، نقش مثبت و سازنده‌ای بر عهده دارند، می‌توانند با مهر و محبت، همسر خود را تحت تاثیر مثبت قرار دهند و به عنوان پاداش رفتار درست خود، زندگی مشترک پرباری را تجربه نمایند .
در پژوهش حاضر به بررسی عوامل اجتماعی مرتبط با میزان ناسازگاری زناشویی در بین زوج‌های مراجعه کننده به دادگاه خانواده مشگین‌شهر در سال 1391 پرداخته شده است. در این پژوهش از 900 نفر جامعه آماری 280 نفر به عنوان نمونه با استفاده از فرمول کوکران انتخاب شده و از روش تحقیق پیمایشی و ابزار پرسشنامه استفاده شده است. در چارچوب نظری پژوهش از نظریه‌های کارکردگرایی، همسان‌همسری، ناهمسان همسری، نظریه شبکه و نظریه مبادله استفاده شده است. بر اساس یافته‌های پژوهش بین ناکامی زوج‌ها از زندگی مشترک، دخالت دیگران در زندگی زوج‌ها، اختلاف طبقاتی زوج‌ها، اختلاف عقاید زوج‌ها، اختلاف درمیزان دینداری زوج‌ها، اختلاف سنی زوج‌ها بامیزان ناسازگاری زناشویی رابطه معنی‌داری وجود دارد. میزان ناسازگاری زناشویی برحسب میزان درآمد خانواده و سطح تحصیلات و نوع شغل زوج‌ها تفاوت معنی‌داری وجود ندارد. میزان ناسازگاری زناشویی در بین زوج‌های دارای اعتیاد بیش از زوج‌های غیرمعتاد می‌باشد. برای آزمون فرضیه‌ها از آزمون‌های آماری همبستگی پیرسون، آنالیز واریانس یکطرفه و t-test استفاده شده است.
باتوجه به اهمیت رضایت از زناشویی در تحکیم خانواده، در پژوهش حاضر میزان رضایت از زندگی زناشویی و عوامل مؤثر بر آن در میان زنان و مردان متأهل 18 - 60 سال شهر تهران بررسی شد که حداقل یکسال از زندگی مشترک آن‌ها گذشته باشد. درتدوین چهارچوب نظری این پژوهش،از نظریه‌های روان‌شناختی، جامعه‌شناختی و ارتباطات استفاده شد. روش مورد استفاده پیمایش و داده‌ها از طریق پرسشنامه جمع‌آوری شده است. حجم نمونه 400 نفر از زنان و مردان متأهل مناطق2، 8 و 15 شهر تهران که با استفاده از فرمول نمونه‌گیری کوکران و روش نمونه­گیری طبقه­ای متناسب انتخاب شده است. برای تحلیل داده‌ها، از آزمون­های آماری توصیفی و استنباطی استفاده شد. یافته­ها نشان داد که میزان رضایت از زندگی زناشویی با میزان عشق و علاقه، طول مدت زندگی زناشویی، اختلاف سنی زوجین، پایگاه اقتصادی- اجتماعی، میزان تحصیلات زوجین رابطة معنادار دارد، هم چنین یافته‌های پژوهش وجود رابطة معنادار بین متغیر وابسته یعنی رضایت از زندگی زناشویی و دیگر متغیرهای مستقل پژوهش یعنی، میزان استفاده از رسانه‌ها، تحصیلات همسان زوجین، میزان درآمد خانواده و وضعیت اشتغال زنان متأهل ( شاغل و خانه‌دار) را تأیید نکرد. سرانجام، نتایج رگرسیون چندمتغیره نشان داد که تنها متغیر مستقل باقیمانده در معادله یعنی میزان عشق و علاقه زوجین به یکدیگر در حدود 40% از متغیر وابسته را تبیین می‌کند.

منبع:مقاله نظریه های مرتبط با تعامل درزندگی مشترک